زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

من به زمین هبوط کرده ام...سال های سال است که به زمین هبوط کرده ام...

به سرزمینی که هیچ گونه پاک کنی در آن یافت نمی شود و اگر میشود به سان تکه ذغالیست که ردی نیز به رنگ سیاه از خود برجای میگذارد....

من به جایی امده ام که همه خود را فرشته میخوانند...فرشته های آدم خوار!!!

...................

اما اکنون می خواهم دلم را با خدا در میان گذارم و همینطور روحم را...

پنجره را باز میکنم تا قطره ای از خدا درون ظرف عتیقه ی مادرم بریزد.........و نوای ناله سر میدهم...

از غمی که دارم...از اندوه این دل کوچک

الهی! تو مرا با زبانی ساده آفریدی پس من هم با همان زبان ساده با تو سخن میگویم٬

گلایه می کنم٬ درد دل میگویم....

مرا ببخش اگر قلم هنرمندی ندارم...

مرا ببخش اگر از سلام و تعارفات بیهوده و تکراری چیزی در کوله بار ندارم...

آنچه در کوله بار دارم تکه ایست نان و پنیر به همراه دو قطره اشک...

امشب را میهمان این کوله ی ژنده و حقیر می شوی؟!

حرف های این بنده ی خسته و کوچکت را گوش فرا میدهی؟!

صبورا...خبر نــــــــــــداری از دل زارم...از چشمان گریان و روح خسته ام...

خبر نداری!!!!

به خداییت افتخار میکنی نه؟!به غرورت؟!تو چه خدایی هستی که مرا رها کردی تا در گناه غلت بزنم؟!!

بزرگیت را تو از که گرفته ای؟!

مرا آفریدی که رهایم کنی؟!؟!؟!؟؟!؟!

رهایم کنی که تنها بروم؟!؟؟!؟!؟؟!؟

این همه راه را با پای پیاده و بدون حتی یک جفت کفش پاره؟!؟!

بی هیچ بالی؟!؟!

صدای پای اشک را که آهسته روی گونه ام می لغزد میشنوم که چگونه جلوی چشمانم را تار کرده و نوشتن را دشوار!!!!!!!

بالهایم را پس بده...من بالهایم را میخواهم....میخواهم پرواز کنم به سمت تو...

چه تو بخواهی و چه ردم کنی...

هی صبورا به خاطر داری که بالهایم را گرفتی و گفتی برو؟!

گفتی برو تو حق زمینی...........................................!

خجالت کشیدی بگویی تو لایق بال بهشتی نیستی؟!

چه کسی به یاد دارد که روزی برای دیدن معبودش تنها یک جفت بال لازم بودو کافی ولی اکنون...

بالهایم را گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر کردی نفهمیدم آن را روی انبوهی بال سفید و سبز و آبی انداختی؟

هه...تو مرا شکستی٬از همان روزی که بالهایم را از من دریغ کردی مرا شکستی.... و من ساکت شدم.....

مراقبم بودی و رهایم کردی؟!؟!؟مراقبت به سبک خود را به من هم بیاموز...

میخواهم از این پس خودم از بالهای شکسته ام مراقبت کنم...به تو نیاز ندارم

این روزها صدای گریه ات مدام در سرم میپیچد...

میشنوم که در خواب نامت را کنار گوشم بی فاصله زمزمه میکنی...

چرا من باید تو را فراموش کنم...تو که یقین مطلق منی...

چرا من باید فراموش کنم که خستگی یک روز پرکار را یک شاخه گل از تن مادر و پدر بیرون میکند؟

باز آمدی و مرا مدیون خویش ساختی؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟؟!؟!؟؟

زیبایی چه دردی از من دوا میکند من تو را میخواهم....تو نیاز منی...به خاطر تو شبها گریه همبستر من شده است....

از شراب وجود تو میخورم و مست میشوم نه زیبایی مادی...

!!!!خدا رفت!!!!

همیشه همین است ساعتی مینشیند وقتی گریه هایم تمام شد بعد میرود...

دلم را بر میدارم و نگاه میکنم...میخندم...

و آن را با تمام خاطراتش همانجا رها میکنم...

اکنون دیگر رودخانه ی چشمانم نیز برای همیشه خشک شده است...

نان و پنیری دارم نه به همراه دو قطره اشک...به همراه خدا....

خدا میهمان همین کوله ی نا چیز  بود.....

من به زمین هبوط کرده ام و تا چندی بعد به آسمان عروج خواهم کرد....

این نهایت امید یک انسان است....

پی نوشت١:

 

دهانم از حرف پر است ! اما با دهان پر ، که نمی شود حرف زد !!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط منا نظرات () |

برای او

تولد

من به تنهایی یک چلچله  در  کنج قفس...

 بند بند  وجودم در  حسرت یک پرواز است...!!!

من به پرواز نمی اندیشم به تو می اند یشم...

تو که زیباتر  از اندیشه یک پروازی...؟؟؟

یادمه از زمانی که بچه بودم  با شنیدن اسم تولد حسابی ذوق زده میشدم.

همیشه منتظر بودم که تولدم برسه...فکر کردن به کادوهای رنگارنگ      

گم شدن تو آغوش پد ر و مادر   بوسه های گرمشون

واقعا که توی بچگی هام چه د نیایی داشتم!!!

اما از وقتی که به خودم اومدم درست از وقتی که خودمو خود تو شناختم 

 دیگه از شنیدن اسم تولد ذوق زده نمیشم که هیچ  یه جورایی  از اسم تولد

  هم گر یزونم...چون د یر یا زود تو زندگیه  بعضی ها این اتفاق می افته که

د یگه تولد وعید و خیلی چیزای دیگه بر اشون بی معنی میشه  و فقط

گذریکسا ل دیگه از عمر رو بیان میکنه...

 

 ما هم غافل از این گذر عمر...

 

 

   پی نوشت2:تو که نیستی مهتاب حوصله ی آسمان را ندارد...از کجا رد پای نگاهت را پیدا کنم در این هوای مه آلود؟...

زمستان سختی است...نه برای سرمایش،نه برای جاده های یخ زده اش،نه برای درختان به خواب رفته

اش...برای نبودن های پی در پی تو...

غم که مهمان چشمان تو می شود اشک باران ابرهای خاکستری نگاه سبز من است...

تقویم تازه ات را بیاور...

تک تک روزهای نبودنت را بشمار...وخط خطی کن...این تمام روزهای غم انگیز من بود...

بگو که هوای بودنت در تمام روزهای باقی مانده ی عمر من می پیچد...بگو که هیچ روزی نیست که

نبودنت مرا تعطیل کند...بگو که روز عشق تو را دارم...بگو که باهم آغاز می کنیم سبز بودن را...

بگو که آخرین روز سال تقویم تو جدایی نیست...بگو که روز ملادت من شادترین بنده ی خدا هستم...

  

پی نوشت3:میلاد...

چه شگفت رویدادیست میلاد من هم زمان با مرگ سال!

امروز باز به دنیا می آیم...

بیست وچهار سال گذشت.عدد قشنگی است.مدرسه که می رفتم همیشه به دنبالش بودم!

فکرمی کردم بیست وچهار سالگی که می آیدسرم شلوغ تر ازاینهاباشد.اما حالا

من ماندم و تنهایی!

زمستان میلادم راتنهاجشن میگیرم، درسکوت وغربت...وتنها یک آرزومی کنم هنگام فوت

کردن شمع های خیالی  24سالگی...دوباره به دوران خوش بازگردم،درشهرسردم...

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط منا نظرات () |

 

روزی از راه آمدم اینجا ساعتش را درست یادم نیست
دیدم انگار دوستت دارم علّتش را درست یادم نیستقهر

چشم من از همان نگاه نخست با تو احساس آشنایی کرد
خنده اَت حالت عجیبی داشت حالتش را درست یادم نیستآخ

زیر چشمی نگاه میکردم صورتت را و در خیال خودم
می زدم بوسه بر کنار لبت لذّتش را درست یادم نیستگریه

آن شب از فکر تو میان نماز بین آیات سورۀ توحید
لَم یَلِد را یَلِد ولَم خواندم رکعتش را درست یادم نیست

باورش سخت بود و نا ممکن که دلم بوی عاشقی می داد
پیش از این او همیشه تنها بود مدّتش را درست یادم نیستسوال

مانده بود از تمام خاطره ها یک نفر در میان آئینه
اسم او ....بود اما شهرتش را درست یادم نیستگریه

خواب تو خواب هر شبم شده بود راه تعبیر آن سرودن شعر
یک غریبه همیشه پیش تو بود صورتش را درست یادم نیستگریه

عادت عشق دل شکستن بود و مرا عاشق نگاه تو کرد
واقعاً او چه خوب می دانست عادتش را درست یادم نیستگریه

عاقبت مرد بین آئینه بی خبر رفت و در شبی گم شد
چون لیاقت نداشت یا اینکه جرأتش را درست یادم نیستناراحتسوال

پی نوشت1:هنوز دروغهایت را در گنجه دارم گاهی باورشان میکنم و باز عاشقت می شوم...خنثی

پی نوشت2:هیچ گاه کسی را که دوستت دارد میان دوراهی تو یا دیگری قرار نده. که همیشه همه می بازند....افسوس

پی نوشت3: میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
میدونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردم
میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم
میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم
میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم
میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم
وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم
میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم
تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم
چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی توی رگهام
میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام
میدونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتیقهر

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط منا نظرات () |

رویای خط خطی... 

باید این نگاه را خاموش کنم،تا به چشمان مهربان تو عادت نکرده...

پای اشک هایم نمی مانی...می دانم...

برایم از تو واژه های آسمانی ات می ماند و یک دنیا رویای خط خطی از محالات بودنت...

مرا آغاز می کنی با لبخند...وهنوز کلاغ قصه هایم به مقصد نرسیده میروی،با سکوت...

و من با ذهن درگیر ،نه! تهی از فکر در جاده های تاریک تنها می مانم...

نمی دانم چشمانت حس دیدنم را نداشت یا مجال دیدن نیافت از بس که چشم به آن

دوخته شده بود...و این حقیقت تلخ بود که رویاهایم را به آغوش باد سپرد...

باز نیستی و نمی بینی...نه سکوت تنهایی هایم را و نه حرکت تند تند این قلم به روی خروار

ورق پاره ها به یادت.....

  

 

ثانیه های نبودنت...

 

نیستی و انتظار عبور این روزهای برفی دارد امید شنیدن گام های بهاریت را از قلب یخ زده ام میگیرد...

تو کجای جاده ها ماندی که مه تمام نگاهم را از تو ربود...پشت کدامین ابر پنهان شدی که آدمک های

برفی به اجازه ی خویشتن به من لبخند میزنند؟!...

کاش ثانیه های نبودنت بمیرند.کاش میرسیدی از پس  کابوس های ترسناک شب های تنهاییم.

کاش ثانیه ای بودی تا تمام روز های نبودنت فراموشم میشد...

کاش بودی....

 

 

تو... 

ماه را از پشت شیشه های شب زده ام می دزدی وخود ورای ابرها پنهان می شوی.

ابرهای خاکستری چشمان سیاهت را سراغ سقف تنهایی ذهن خاموشم می فرستی وخود با چتر

آرام آرام از باغ باران زده ی دیدگانم محو می شوی.بساط دلت را پهن می کنی درست برجاده ی پرسه

های دلتنگی من و خراب می شوی بر سر افکار مبهوت و یخزده ی آشفتگی های این روزگار تلخ و

حزن انگیز.

احساست را چه رندانه در پس تاخوردگی های جمله هایت مخفی می کنی وچه زیرکانه می گریزی از

 درک درد دوری از دستان دلنوازت برای من که تنهاتر از سکوت زیر آوار بغض میشکنم.

نگاهت را از من میگیری...چه سخت برای من و چه ساده برای تو...

                تو...

ماه شب های سیاهم را بدزد.ابر دلت را فرمان بارش بر گونه های همیشه خیسم ده.

بساط دلت را همان جا روی جاده ی ابهام آمیز افکار من پهن کن.حست را همان طور عالمانه از

واژه هایت محو کن.  نگاهت را از من بگیراما....چشمانت را نه

 

 

   معما... 

 

تو را تا مرز های سکوت سردم می کشانم.مرا بدون کلام تا قله های ابهام می رسانی.

بودنت معمایی شد که ذهن خسته ی من به دنبال پاسخش نگشت. فقط از بودنت رویایی ساخت

که حقیقت نامده وتلخ رفتنت را فراموش کند.

تو مغرورانه ترین نگاه را به مردمان چشمم پرتاب میکنی.چشم من طاقت نگاه سنگینت را ندارد

به گریه می افتد...

سکوت تو نگاه من،نگاه من سکوت تو...واین قاعده تکرار می شود،هرثانیه که از کنارم می گذری...

همین...

سهم من از تو یک علامت سوال میشود و سهم تو از من فتح قله های غرورآمیز قلبی دیگر...!

 

 

باز تو...

 

با تو باز از پیچ های  تند جاده های ذهن عبور می کنم.

باز دستان مهربان تو را میگیرم و سرمای پاییز فراموش می شود.

باز زیر باران پرسه می زنیم و لبخند تنها نقش روی لب های ماست...

باز برایت از حافظ می گویم و تو باز به حافظم می خندی و ماجرای عقل عقیل حماسه را پیش میکشی!

باز به چشمانت زل می زنم و انعکاس اشتیاق از نقش نگاهم را در آن می بینم.

باز...

باز از خواب می پرم ...همه ی دنیا همان می شودکه وقتی نیستی،بود!!

هیچ کس بلد نیست نقش تو را بازی کند تا احساسات من لبریز شوند.

هیچ کس فکر مرا دیگر نمی خواند!

باز احساس می کنم یک چیزی گم کرده ام که خیلی دوستش داشتم...

وباز به دنبال توگوشه گوشه های ذهن می گردم...

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط منا نظرات () |

باورت داشتم از روز نخست


آمدی تا باشی


و پر از شعر...

پر از همهمه بودی...اما


هیچ حرفی نزدی!


پر از گفتن دلدادگیت...


پراز زمزمۀ عشق به دریا شدنت...


باز حرفی نزدی!


و فقط خندیدی...


خوب من


میفهمم...


از دو چشمت همۀ حرف تو را


بی کلام اینجا باش...


آخر اینجا بودن


نیست محتاج صدا...


بودنت با دل من


بی صدا هم زیباست...

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط منا نظرات () |

 

 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
             اگر از بی معرفتی تو یادی نکنم می شکنم
                             بر لب کلبه ی محصور وجود
                           من در این خلوت خاموش سکوت
                   اگر از نامردی تو یادی نکنم می شکنم
                         اگر از هجر تو آهی نکشم,
                 تک و تنها به خدا می شکنم ........

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط منا نظرات () |

نمی دانم چرا خواستن هایم ختم نمی شوند به توانستن!

می خواهم فریاد بزنم و بگویم:

ای مردم.......

دروغ است که خواستن،توانستن است!

که من عمری ست بار حسرت نگاهی را به دوش می کشم که هر لحظه می خواهمش

اما....!

 

خودت بگو...

چرا فاعل تمامی جمله های بی فعل من تویی؟!

چرا همیشه جمله هایم با نام تو آغاز می شوند و اینچنین خیس و ساکت به پایان می رسند؟

 

بگو چرا زبان دنیا فقط به خواستن می چرخد، به حسرت و غم تنهایی...؟

که چرا هرچه می گردم، در فرهنگ لغات روزگار خبری از وصل نیست؟

 

نمی دانم...

تو بگو کجای این روزهای دلتنگ،غرق رویای نگاهت شده ام که سلام بهار بی پاسخ مانده؟

 

و حالا که بهار رفته...

من مانده ام.....

با سالی که هر چهار فصلش زمستان است

با جمله ای ناتمام....

که خواستنش، تعبیر تمامی نتوانستن هاست

.

.

.....!

از وقتی تو رفته ایی

واژه ها با قلمم آشتی کرده اند

و مرا در نوشتن یاد تو یاری می کنند

و من از تو می نویسم  و مردم آنرا شعر می نامند

تو رفته ایی و من شعر می گویم

شعر آشنایی ، وصال ، شعر جدایی و اکنون  شعر تنهایی

آیا دیوان شعرمن ، همان روایت رفتن تو نیست ؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط منا نظرات () |

دیگر اگر گریان شوی ، چو شاخه ای لرزان شوی، در اشکها غلطان شوی

دیگر نمی خواهم تو را

دیگر اگر محرم رازم شوی ، شکسته چون تارم شوی ، تنها گل نازم شوی

دیگر نمی خواهم تو را

دیگر اگر باز گردی از سفر ، آواره گردی در به در ، شب نخوابی تا سحر

دیگر نمی خواهم تو را

دیگر اگر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی به هر کجا ، ای سنگدل ای بی وفا

دیگر نمی خواهم تو را

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط منا نظرات () |


Design By : Night Skin